رهی معیری

اسیرِ گریه ی بی‌اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست

رهی معیری

من و از طعنه ی اغیار چون بلبل فغان کردن تو و در دامنِ هر خار چون گل آرمیدن ها