سعدی

نفسی بیا و بنشین سخنی بگوی و بشنو که قیامت است چندین سخن از دهانِ چندان!

حسرت همدانی

گفتم نگرم رویِ تو ،گفتا به قیامت گفتم روم از کویِ تو گفتا به سلامت گفتم چه خوش از کار جهان ؟ گفت غم عشق گفتم چه بود حاصل آن ؟ گفت ندامت

هاتف اصفهانی

دامن ز کفم می‌کشی و می‌روی امروز دست من و دامان تو فردای قیامت

حسرت همدانی

آن را که میِ بی خودی از وصلِ تو دادند تا روز قیامت ز خود آن بی‌خبر افتاد