هاتف اصفهانی

تو شهی و کشور جان تو را ،تو مهی و جان جهان تورا ز ره کرم چه زیان تو را ، که نظر به حال ِ گدا کنی

هاتف اصفهانی

بی مه روی ِ تو ای کوکب تابنده مرا روز روشن شب تاری است که گفتن نتوان

رشحه

اگر چه سست بود عهد نیکوان اما به سست عهدیت ای مه ندیدم و نشنیدم