رهی معیری

از عشق نرنجیم وگر مایه ی رنج است با نیش بسازیم ، اگر نوش ندارد

بیدل دهلوی

مفلسان را مایه ی شهرت همان دست تهی است تا به قید برگ بود ، از نی نوایی برنخاست

سعدی

منِ بی‌مایه که باشم که خریدارِ تو باشم! حیف باشد که تو یارِ من و من یارِ تو باشم