سعدی

نمازِ مست ، شریعت روا نمی‌دارد نمازِ من که پذیرد که روز و شب مستم

بیدل دهلوی

ز نام مِی ، زبانم مست و بیخود در دهان افتد نگاهم رنگ مِی پیدا کند از دیدن مینا

سعدی

پندم مده ای دوست که دیوانه‌ ی سرمست هرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد

سعدی

دیر آمدی ای نگار سر مست زودت ندهیم دامن از دست

سعدی

چنان به روی تو آشفته‌ام به بوی تو مست که نیستم خبر از هر که در دو عالم هست