Tag: ملامت

حافظ

یارب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت

حافظ

هر سرِ مویِ مرا با تو هزاران کار است
ما کجائیم و ملامتگرِ بیکار کجاست

حافظ

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

سعدی

هر که تماشایِ رویِ چون قمرت کرد
روی سپر کرد پیشِ تیرِ ملامت

سعدی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهل است تحمل نکنم بارِ جدایی

سعدی

ملامت گوی عاشق را چه گوید مردمِ دانا

که حالِ غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل

سعدی

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی

روا بود که ملامت کنی زلیخا را

سعدی

آنکه هلاکِ من همی خواهد و من سلامتش

هر چه کند به شاهدی کس نکند ملامتش

هاتف اصفهانی

کرده‌ام از کوی یار بیهوده عزم سفر

خار ملامت به پا ، خاک ندامت به سر