هاتف اصفهانی

می‌گفت واعظ با کسان ، دارد می و شاهد زیان از هیچ‌کس نشنیده‌ام ، حرفی بدین بیهودگی

سعدی

مِی خواهم و معشوق و زمانی و زمینی کو باشد و من باشم و اغیار نباشد

بیدل دهلوی

ز نام مِی ، زبانم مست و بیخود در دهان افتد نگاهم رنگ مِی پیدا کند از دیدن مینا

بیدل دهلوی

رستن ز دور گردون ، بی مِی کشی محال است دزدیده ام ز مینا ، سر در پناه مینا

حسرت همدانی

به جام غیر کردی می ، نکردی یاد از من دوش تو با اغیار می خوردی و من خونِ جگر بی تو

حسرت همدانی

آن را که میِ بی خودی از وصلِ تو دادند تا روز قیامت ز خود آن بی‌خبر افتاد

سعدی

آن نَه مِی بود که دور از نظرت میخوردم خون دل بود که از دیده به ساغر می‌ شد