رهی معیری

اگر غیر از حدیث یار و جز دیدار او باشد چه حاصل جز ندامت از شنیدن‌ها و دیدن ها

رهی معیری

من از آن کشم ندامت ، که تو را نیازمودم تو چرا ز من گریزی ، که وفایم آزمودی؟

حسرت همدانی

گفتم نگرم رویِ تو ،گفتا به قیامت گفتم روم از کویِ تو گفتا به سلامت گفتم چه خوش از کار جهان ؟ گفت غم عشق گفتم چه بود حاصل آن ؟ گفت ندامت

هاتف اصفهانی

کرده‌ام از کوی یار بیهوده عزم سفر خار ملامت به پا ، خاک ندامت به سر