بیدل دهلوی

ای خوش آن دیده که در انجمن ناز و نیاز بال بلبل به نظر دارد و حیران گل است

سعدی

ندانم این شبِ قدر است یا ستاره ی روز تویی برابرِ من یا خیال در نظرم ؟

سعدی

نظر به رویِ تو انداختن حرامش باد که جز تو در همه عالم کسی دگر دارد

هاتف اصفهانی

مکن به چشم حقارت نظر به درویشان که بی‌نیاز جهانند اگر تهی دستند

سعدی

من اگر نظر حرام است بسی گناه دارم چه کنم نمی‌توانم که نظر نگاه دارم

سعدی

که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد خطا بود که نبینند روی زیبا را

سعدی

صد بار بگفتم به غلامانِ دَرَت تا آینه دیگر نگذارند بَرَت ترسم که ببینی رخ همچون قمرت کس باز نیاید دگر اندر نظرت

حسرت همدانی

ز گلشن رفتم و قطع نظر از گل اگر کردم مرا شد جور ِ گلچین و جفای باغبان باعث

بیدل دهلوی

خورشید در کنار و به شب غوطه خورده ایم آه از سیاهیِ نظرِ دوربینِ ما

هاتف اصفهانی

چه شود به چهره‌ ی زرد من نظری برای خدا کنی که اگر کنی همه درد من ، به یکی نظاره دوا کنی