رهی معیری

بودم هوس که کُشته شوم زیر تیغ دوست دردا که او نکشت و کُشد این هوس مرا

رهی معیری

نسیمِ عشق ز کوی هوس نمی‌آید چرا که بوی گل از خار و خس نمی‌آید

هاتف اصفهانی

گرهی اگر چه هرگز نگشوده ام طمع بین که ز زلف یار دارم هوس گره گشایی