رهی معیری

از دلِ افسرده جز افسرده دل آگاه نیست آن‌که داند وحشتِ شبهای تار من تویی

بیدل دهلوی

وحشت ما چه خیال است به راحت سازد ناله آن نیست که ساید به زمین پهلو را