بیدل دهلوی

از ترحم تا مروت وز مدارا تا وفا هر چه را کردم طلب دیدم ز عالم رفته است

رهی معیری

من از آن کشم ندامت ، که تو را نیازمودم تو چرا ز من گریزی ، که وفایم آزمودی؟

سعدی

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن بِه که ببندی و نپایی

سعدی

مرد و زن گو به جفا گفتنِ من بر خیزند گر بگردم ز وفایِ تو نه مردم که زنم

بیدل دهلوی

عشاق تا حدیث وفا را زبان دهند چون شمع می‌دود همه اجزایشان به لب

بیدل دهلوی

عمری است وفا ممتحن ناز و نیاز است نی تیغ ز دست تو جدا شد نه سر از ما

رشحه

دلم شکستی و عهد تو سنگدل نشکستم ز من بریدی و مهر از تو بی‌وفا نبریدم

سعدی

خوب رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

حسرت همدانی

با رقیبان همه با مهر و وفا و با من جور بسیار، ستم بیش ، وفا کم داری

سعدی

به وفای تو کز آن روز که دلبند منی دل نبستم به وفای کس و در نگشادم