رهی معیری

ای که پس از هلاک من ، پای نهی به خاک من از دل خاک بشنوی ، ناله ی دردناک من

رهی معیری

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز آزاده من که از همه عالم بریده ام

بیدل دهلوی

از شکستن دل نمی‌افتد ز چشم اعتبار کس نمیخواهد تهِ پا شیشه‌ی بشکسته را

بیدل دهلوی

مقام ظالم آخر بر ضعیفان است ارزانی که چون آتش ز پا افتد به خاکستر دهد جا را

هاتف اصفهانی

منزل آنجاست در این بادیه کز پا افتی در ره عشق همین است غرض از تک و دو

هاتف اصفهانی

میان ما بسی فرق است ای همدرد دم درکش تو خاری داری اندر پا و من پیکانی اندر دل

سعدی

من چه در پایِ تو ریزم که پسندِ تو بود جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

سعدی

من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر بندِ پایی که به دستِ تو بود تاجِ سر است

سعدی

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری ؟ گویم که سری دارم انداخته در پایی

سعدی

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود وآن چنان پای گرفته‌ست که مشکل برود