Tag: پا

حافظ

نسبتِ دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

حافظ

میرِ من خوش می‌روی کاندر سر و پا میرَمَت
خوش خرامان شو که پیشِ قدّ رعنا میرَمَت

فروغ فرخزاد

منشین غافل و سنگین و خموش
زنی امشب ز تو می جوید کام
در تمنای تن و آغوشی است
تا نهد پای هوس بر سر نام

فروغ فرخزاد

من به مردی وفا نمودم و او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم

فروغ فرخزاد

من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان باوفا کنم

حافظ

در پاش فتاده‌ام به زاری
آیا بوَد آن که دست گیرد

حافظ

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته‌ات به دو دستِ دعا نگه دارد

فروغ فرخزاد

دانی از زندگی چه می خواهم؟
من تو باشم، تو پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو، بار دیگر تو

حافظ

خوش خرامان می‌روی چشم بد از روی تو دور
دارم اندر سر خیالِ آن که در پا میرَمَت

حافظ

تا دامنِ کفن نکشم زیرِ پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت