بیدل دهلوی

اهل دنیا عاشق جاهند از بی دانشی آتش سوزان به چشم کودک نادان زر است

بیدل دهلوی

از شکستن دل نمی‌افتد ز چشم اعتبار کس نمیخواهد تهِ پا شیشه‌ی بشکسته را

ازرقی هروی

اگر به چشم کسان دلربای من نه نکوست سپاس از آنکه نکوی من است و زشت کسان

هاتف اصفهانی

نا امید است ز درمان دو بیمار طبیب چشم بیمار کسی و دل بیمار کسی

سعدی

ندانمت که چه گویم تو هر دو چشم منی که بی وجودِ شریفت جهان نمی‌بینم

هاتف اصفهانی

مکن به چشم حقارت نظر به درویشان که بی‌نیاز جهانند اگر تهی دستند

بیدل دهلوی

عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را که بینایی چو چشم از سرمه ممکن نیست مژگان را

بیدل دهلوی

شعله در جانی که خاکِ حسرت دیدار نیست خاک در چشمی که نتوان بود حیران شما

رودکی

شاد زی با سیاه چشمان شاد که جهان نیست جز فسانه و باد