سعدی

من آن نیَم که دل از مهر دوست بردارم وگر ز کینه ی دشمن به جان رسد کارم

سعدی

مشنو ای دوست که بعد از تو مرا یاری هست یا شب و روز به جز فکرِ توام کاری هست

بیدل دهلوی

گفتم به دل : زمانه چه دارد ز گیر و دار؟ خندید و گفت : آنچه نیاید به کار ما

حسرت همدانی

گفتم نگرم رویِ تو ،گفتا به قیامت گفتم روم از کویِ تو گفتا به سلامت گفتم چه خوش از کار جهان ؟ گفت غم عشق گفتم چه بود حاصل آن ؟ گفت ندامت

حسرت همدانی

گره از کار فرو بسته ام ای گل بگشاید به تبسم گره از غنچه ی لب چون بگشایی

هاتف اصفهانی

ز من او فارغ و من در خیالش تا سحر کایا بود یارش که و کارش چه و جایش کجا امشب؟

حسرت همدانی

دیگر نبود با سر و جانش سر و کاری آن کو سر و کارش به تو افتاد در این شهر

سعدی

خواب در عهدِ تو در چشم من آید؟ هیهات عاشقی کار سری نیست که بر بالین است

هاتف اصفهانی

چاره درد جدایی تویی ای مرگ چه باشد اگر از کار فرو بسته ی من عقده گشایی