رهی معیری

اسیرِ گریه ی بی‌اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست

بیدل دهلوی

مدد از هیچ‌کس در موسم پیری نمی‌خواهم که بس باشد مرا بر کف عصای گردن مینا

هاتف اصفهانی

دامن ز کفم می‌کشی و می‌روی امروز دست من و دامان تو فردای قیامت

حسرت همدانی

برده دل از کفم آن طرز نگاه جان فدایِ تو و طرز نگه ات

حسرت همدانی

گرنه از بهرِ نثارِ ره یار است مرا جانِ شیرین به کف از بهرِ چه کار است مرا