سعدی

آب حیاتِ من است، خاکِ سرِ کویِ دوست

رهی معیری

نسیمِ عشق ز کوی هوس نمی‌آید چرا که بوی گل از خار و خس نمی‌آید

حسرت همدانی

ندارم ار به کویت ره عجب نیست که نبود ره به کویِ شه گدا را

حسرت همدانی

گفتم نگرم رویِ تو ،گفتا به قیامت گفتم روم از کویِ تو گفتا به سلامت گفتم چه خوش از کار جهان ؟ گفت غم عشق گفتم چه بود حاصل آن ؟ گفت ندامت

حسرت همدانی

دلم ز خویشتن آن لحظه گشت بیگانه که با سگان سر کویت آشنا می‌شد

سعدی

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاکِ کویِ تو باشم

هاتف اصفهانی

کرده‌ام از کوی یار بیهوده عزم سفر خار ملامت به پا ، خاک ندامت به سر