رهی معیری

اسیرِ گریه ی بی‌اختیار خویشتنم فغان که در کف من اختیار باید و نیست

سید مهدی موسوی

ابرم که توی هر نفسی گریه می‌کنم شمعم که روی کیک کسی گریه می‌کنم

حسرت همدانی

چو ابر نو بهاری بس که دادم گریه سر بی تو ز سیل گریه سیلابم گذشت امشب ز سر بی تو

سعدی

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران کز سنگ گریه خیزد روزِ وداع یاران