Tag: گل

حافظ

گل در بر و مِی در کف و معشوق به کام است
سلطانِ جهانم به چنین روز غلام است

حافظ

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم
آه از آن روز که بادَت گلِ رعنا ببرد

رهی معیری

نوبهار آمد بزن دستی به دامانِ گلی
در گلستانِ وجود از خار کمتر نیستی

سیمین بهبهانی

می‌بوسمت به شوق و برون می‌شوم ز خویش
چون شبنمی که بر گلِ شاداب می‌رود

رهی معیری

منال بلبلِ مسکین به دامِ غم زین بیش
که ناله در دل گل کارگر نمی‌آید

رهی معیری

ما را هوای خنده چو گل‌های باغ نیست
ما لاله‌ایم و بهره‌ی ما غیرِ داغ نیست

رهی معیری

مرا به وصل تو ای گل امیدواری نیست
شب فراق دراز است و عمر من کوتاه

سیمین بهبهانی

گل ‌فشانی‌های ما را کوردل معنا نداند
من به راهِ عاشقان همراهِ گل ، دل می‌فشانم

رهی معیری

گل و بلبل همه در بوس و کنارند ز عشق
گلِ من! سر مکش از عاشقی و بوس و کنار

رهی معیری

کارها وارون شود چون بخت برگردد ز کس
چشم گریان شد نصیب از آن گل خندان مرا