بیدل دهلوی

ای خوش آن دیده که در انجمن ناز و نیاز بال بلبل به نظر دارد و حیران گل است

رهی معیری

نسیمِ عشق ز کوی هوس نمی‌آید چرا که بوی گل از خار و خس نمی‌آید

رهی معیری

من و از طعنه ی اغیار چون بلبل فغان کردن تو و در دامنِ هر خار چون گل آرمیدن ها

بیدل دهلوی

مباش ای غنچه ی اوراق گل مغرور جمعیت که این پیوستگی ها در بغل دارد جدایی‌ها

حسرت همدانی

گره از کار فرو بسته ام ای گل بگشاید به تبسم گره از غنچه ی لب چون بگشایی

بیدل دهلوی

شبنم وصالِ گل طلبید آب شد ز شرم از هر که هر چه می‌طلبی اینچنین طلب

حسرت همدانی

ز گلشن رفتم و قطع نظر از گل اگر کردم مرا شد جور ِ گلچین و جفای باغبان باعث

حسرت همدانی

به هر گل می‌رسد می بوید این دل نمی‌دانم که را می جوید این دل

حسرت همدانی

بی گلِ رویِ توام باغ و بهارست حرام گل رویِ تو بِه از باغ و بهارست مرا

حافظ

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی