رهی معیری

منزلت خواهی مکان در کنج تنهایی گزین گنج گوهر بین که در ویرانه ها مسکن کند

بیدل دهلوی

مقیم بی کسی آسوده از پریشانی است چو گنج ، عافیت از خانه ی خراب طلب

بیدل دهلوی

قفل گنج زر است خاموشی از صدف پرس این معما را

حسرت همدانی

قناعت به ز گنج شایگان است گدایی را که سیم و زر نباشد