بیدل دهلوی

می‌روم از خویش در اندیشه ی باز آمدن همچو عمر رفته یارب برنگردانی مرا

بیدل دهلوی

زبانِ حالِ عاشق گر دعایی دارد این دارد که یارب مهربان گردان دلِ نامهربانش را

حسرت همدانی

دی وعده مرا داد که فردا کُشَمت زار یارب که پشیمان نشود قاتلم امروز