Tag: یار

حافظ

یارب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت

حافظ

یار اگر ننشست با ما نیست جایِ اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدائی عار داشت

حافظ

میانِ مهربانان کِی توان گفت
که یارِ ما چنین گفت و چنان کرد

حافظ

من نخواهم کرد ترکِ لعلِ یار و جامِ مِی
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

حافظ

ما در پیاله عکسِ رخِ یار دیده‌ایم
ای بیخبر ز لذّت شربِ مدامِ ما

حافظ

گفت آن یار کزو گشت سرِ دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

حافظ

شنیده‌ام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت
فراقِ یار نه آن می‌کند که بتوان گفت

حافظ

سر و زر و دل و جانم فدایِ آن یاری
که حقّ صحبتِ مهر و وفا نگه دارد

حافظ

ساقی و مطرب و مِی جمله مهیاست ولی
عیشِ بی یار مهیّا نشود ، یار کجاست؟

حافظ

زان یارِ دلنوازم ، شُکریست با شکایت