رهی معیری

اسیر عشقم و از هر چه در جهان فارغ گدای یارم و بر هر که در دو عالم شاه

رهی معیری

اگر غیر از حدیث یار و جز دیدار او باشد چه حاصل جز ندامت از شنیدن‌ها و دیدن ها

بیدل دهلوی

ای گداز دل نفسی اشک شو به دیده بیا یار می‌رود ز نظر ، یک قدم دویده بیا

هاتف اصفهانی

نوید آمدنِ یارِ دلستانِ مرا بیار قاصد و بستان به مژده جانِ مرا

سعدی

مرا تو جانِ عزیزی و یار ِ محترمی به هر چه حکم کنی بر وجودِ من حَکَمی

سعدی

من از آن گذشتم ای یار، که بشنوم نصیحت برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

سعدی

منِ بی‌مایه که باشم که خریدارِ تو باشم! حیف باشد که تو یارِ من و من یارِ تو باشم

سعدی

می‌روم بی دل و بی یار و یقین می‌دانم که منِ بی دلِ بی یار نه مرد ِ سفرم

سعدی

مشنو ای دوست که بعد از تو مرا یاری هست یا شب و روز به جز فکرِ توام کاری هست